«علیه اشباح» ترکش سوزانی بود بر فتحنامههای اتوکشیده ما؛ تصویری از بیروت، شبیه صنوبرهای کهنسالش، سوخته زیر باران آتش، اما ریشهدار در خاک. محسن حسنزاده در روزهای پس از شهادت سید، وقتی سوگ هنوز تازه بود، به ضاحیه رفت. لابلای کلماتش رد ناگفتهها زنده بود: سایه شوم نفوذ، لکنت رسانهای ما و چریکهایی که رزم شبحوارشان کابوس رژیم شده بود.
پا به محوطه ادارهکل منابع طبیعی مازندران منطقه ساری که میگذارم، فیالفور به اسفندماه دوسال پیش میروم. عکسهای یادگاری رسانهها و متولیان منابع طبیعی در کنار درخت غرس شدهی یادبود خبرنگاران در محوطه این ادارهکل پیش چشمم رژه میرود.
عادت دارم روایتهای خبری را از ابتدا قلم بزنم و خواننده را از اول ماجرا با خود همراه کنم اما این گزارش اینگونه نیست و میخواهم اول، آخر داستان را بگویم.
سورپرایز شدیم. سورپرایزی غمناک. ساعت ۱۰ صبح از فرط گیجی و ناباوری میخندیدیم. برق رفت و سلام علیکمان با کارکنان "نشر وارش" ساری آمیخته شد به تاریکی و کتابگردی مدیران فرهنگی مازندران ماند و جهانِ کتاب و روشنایی که نبود.
همیشه میپنداشتم که معدنکاری و خبرنگاری و دکلبندی از مشاغل سخت و زیانآور محسوب میشوند اما امروز دریافتم کسب و کاری چون کشتارگاه نیز صعب و طاقتفرساست.
داستان زباله است. داستان بوی آزاردهنده زبالههایی که از میدان امام قائمشهر گاهاً استشمام میشود و اگر به جاده سیمرغ گذرتان بیفتد، آن را حتماً تجربه خواهید کرد.
هر سال هفتههای آخر شهریورماه، بازار کیف و کفش پر بود از قیل و قال پرشور خرید مدرسه؛ دانشآموزانی که با ذوقی وصفناشدنی پا به مغازهها میگذاشتند و با کفش و کتونیهای نو راهی خانه میشدند اما امسال گویی با این اوضاع کساد بازار، پای کیف و کفشها به مدرسهها باز نمیشود.